| home | contact | links | archive |
|
٭ از اینجا می روم به شهرقاصدکها یک شهر پر از امید که قاصدک ها پستچی های آن هستند و هر روز هم خبر تازه ... می آورند ، خوشحال می شم بهم سر بزنین ! قبل ازخداحافظی از خانوم کوچولو که اینجا رو به من هدیه داد تشکر می کنم وخداحافظ |
|
|
٭ چهارشنبه آبی من! یه روز خوشگل پر از مهربونی ، یه صبح قشنگ با یه آسمون آبی . یه عالمه تولدت مبارک ! پارچ و لیوان آبی که یه ماهی قرمز خوشگل روشون شنا می کنه با یه شاخه گل صورتی هدیه گل نسترن و کسی که کدویی رو دوست داره ، تمام روز طعم تصور دوغ با نعنا و گل محمدی توی پارچ شادم کرد. بعد کیک من و رزا منتظمی کافی شاپ نگین با میلک شیک نسکافه ! و پ پ خوشحالی تمام بعد از ظهرم . پری ویلداوشازده خانوم ! مامانی وبابایی و نینیشی هم کلی خجالتم دادن! و ایلیا: قلب آبی تولدت مبارک !خوشحالم که هستی! آره ایلیا، آره پیامبر آبی من خوشحالم که هستم ! |
|
|
٭ در من نوری ظهور می کند، در من خیالی تازه می شود، عشق راهی می یابد،عشق همیشه برای ورود راهی می یابد. قاصدک ها می رقصند و تک درخت بید کوچه همیشه بن بست راه پریدن را نشانم می دهد وقتی عشق پر پرواز می شود بلند ترین دیوارها هم کوچه را بن بست نمی کنند،معجزه می آید و مرا در حریر نرم خود می پیچد و بعد دیگر میان من و تو فاصله ای نمانده است ! |
|
|
|
|
٭ من از تو حرف می زنم ، نه از مستطیل های کوتاه و بلند که تو کوچه و خیابون هر روز هزارتاشون رو می بینم! و نه از ذوزنقه هایی که به تیر برق های شهر تکیه داده اند! من از تو حرف می زنم! از لیلای داستانهای کوتاه نمی گم ، دارم قصه بلند مجنون این شهر رو حکایت می کنم ! من از ایلیای بزرگ قلب آبی کوچولو حرف می زنم، از آبی ترین پیامبر. چشمات رو ببند و خوب گوش کن... |
|
|
٭ من اینجا هستم، ایستاده ام در نور شمع نیمه جانی که آخرین سوسوهایش را به امید دستان آتش افروز تو نثار جاده می کند.من اینجا هستم، ایستاده ام در سکوت . برای شنیدن باید گاهی سکوت کرد و برای رسیدن گاهی ایستاد. دویدن مقصد را دورتر می کند ، باید به احترام باران های گهگاه در معبد هر باغچه عبادت کرد. برای شجاع بودن باید همیشه پنهانی ترسید و برای خندیدن مدام باید نیمه شب ها گریست و درد را با خدا زمزمه کرد.من اینجا هستم ایستاده ام در نور، در سکوت، در باران ، در ترس ، در اشک . من اینجا هستم...! |
|
|