home contact links archive


٭
از اینجا می روم به شهرقاصدکها یک شهر پر از امید که قاصدک ها پستچی های آن هستند و هر روز هم خبر تازه
... می آورند ، خوشحال می شم بهم سر بزنین
! قبل ازخداحافظی از خانوم کوچولو که اینجا رو به من هدیه داد تشکر می کنم وخداحافظ





٭
روحم شبگرد شده ، تمام شب چشم از سقف بر نداشتم، قلبم در آتشی داغ می سوخت !
نگرانم و درگیر یک امتحان سخت ، نمی دانم چرا؟ اما می دانم که امتحانهای سخت راه حل های ساده دارند.
چشمانم به دستان اوست که قادر است و مهربان ...
آهای قاصدکها هرکدام که به این سو می آیید برایم دعا کنید که راه را میان تمام بیراهه ها بیابم!خدایا راه رو تو نشانم بده





٭ چهارشنبه آبی من!
یه روز خوشگل پر از مهربونی ، یه صبح قشنگ با یه آسمون آبی .
یه عالمه تولدت مبارک !
پارچ و لیوان آبی که یه ماهی قرمز خوشگل روشون شنا می کنه با یه شاخه گل صورتی هدیه گل نسترن و کسی که کدویی رو دوست داره ، تمام روز طعم تصور دوغ با نعنا و گل محمدی توی پارچ شادم کرد.
بعد کیک من و رزا منتظمی کافی شاپ نگین با میلک شیک نسکافه !
و پ پ خوشحالی تمام بعد از ظهرم .
پری ویلداوشازده خانوم !
مامانی وبابایی و نینیشی هم کلی خجالتم دادن!
و ایلیا: قلب آبی تولدت مبارک !خوشحالم که هستی!
آره ایلیا، آره پیامبر آبی من خوشحالم که هستم !





٭

در من نوری ظهور می کند، در من خیالی تازه می شود، عشق راهی می یابد،عشق همیشه برای ورود راهی می یابد. قاصدک ها می رقصند و تک درخت بید کوچه همیشه بن بست راه پریدن را نشانم می دهد وقتی عشق پر پرواز می شود بلند ترین دیوارها هم کوچه را بن بست نمی کنند،معجزه می آید و مرا در حریر نرم خود می پیچد

و بعد دیگر میان من و تو فاصله ای نمانده است !






٭ شاید اولین دروغ رو من گفتم ! آره کار خودم بود ، به دلم گفتم فراموش می کنم. می رم و تو رو با یه عالمه آرزوی خوب پشت سر می ذارم ! اما دروغ بود...





٭ من از تو حرف می زنم ، نه از مستطیل های کوتاه و بلند که تو کوچه و خیابون هر روز هزارتاشون رو می بینم!
و نه از ذوزنقه هایی که به تیر برق های شهر تکیه داده اند!
من از تو حرف می زنم!
از لیلای داستانهای کوتاه نمی گم ، دارم قصه بلند مجنون این شهر رو حکایت می کنم !
من از ایلیای بزرگ قلب آبی کوچولو حرف می زنم، از آبی ترین پیامبر.
چشمات رو ببند و خوب گوش کن...





٭ من اینجا هستم، ایستاده ام در نور شمع نیمه جانی که آخرین سوسوهایش را به امید دستان آتش افروز تو نثار جاده
می کند.من اینجا هستم، ایستاده ام در سکوت .
برای شنیدن باید گاهی سکوت کرد و برای رسیدن گاهی ایستاد.
دویدن مقصد را دورتر می کند ، باید به احترام باران های گهگاه در معبد هر باغچه عبادت کرد.
برای شجاع بودن باید همیشه پنهانی ترسید و برای خندیدن مدام باید نیمه شب ها گریست و درد را با خدا زمزمه کرد.من اینجا هستم ایستاده ام در نور، در سکوت، در باران ، در ترس ، در اشک . من اینجا هستم...!












[Powered by Blogger]